تاریخ ایران و هم‌بستگی تیره‌های ایرانی

مقالات کوتاه پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران و جهان

دانش در ایران باستان
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی: دانش ایران ،گندی شاپور ،جندی شاپور ،اوستا

دانش در ایران باستان

دانشگاه گندی شاپور

کورش محسنی

  در پی روی کار آمدن و چیرگی فرمانروایی هخامنشی در شرق, که توانست سراسر تیره ها و ملل پیرامون را گردهم آورده و امنیت و آرامش نسبتا بی همتا را به مدت دویست سال برقرار کرده و از جنگهای فرسایشی میان اقوام همسایه جلوگیری کند, بی گمان دانش, اقتصاد, هنر و احترام به جایگاه اشخاص و پاسداری از حقوق فردی، پیشرفت چشمگیری در منطقه داشت. به سخن دیگر، پس از چیرگی شاهنشاهی ایرانی ِ هخامنشی بر جهان شرق, نه توده ای مُرد و نه شهریگریی از شهریگری های کهن منطقه از میان رفت و حتی پیشرفت در این شهریگری ها شتاب بیشتری یافت(۱)

 آگاهی های ما از وجود اسناد و دَستَک های دانشیک در زمان هخامنشیان بسیار اندک است. ولی با بررسی و نگاهی گذرا به سازه های هخامنشی و توان گردانش(مدیریت) آن سرزمین بزرگ ِ ترکیب یافته از ملل و تیره های گوناگون با فرهنگهای گوناگون، می توان به نشانه های آشکار از پیشرفت دانش و شهریگری در میان ایرانیان آن زمان دست یافت. همچنین بازگویی هایی از بنمایه های(منابع) تاریخی ِ کلاسیک در دست است که اشاره دارد به دستور اسکندر مقدونی برای فرستاده شدن و ترجمه ی نَسَک های دانشیک و فلسفی و... از ایران به یونان و غرب.


 برجسته ترین نشانه از کوشش برای گردآوری نوشته های دانشیک و دینی در زمان اشکانیان برمی گردد به بازگویی نَسَک  زرتشتی دینکرت, که اشاره دارد به گردآوری اوستا و دیگر دانش ها به دستور بلاش اشکانی:  «فرمان داد که تا اوراق باقی مانده‏ی اوستا را که پراکنده و پریشان شده بود اعم از آن چه که مدون بود و یا تنها در یادها و خاطرها باقی مانده بود گردآوری کند.»



 پس از او اردشیر بابکان(ارتخشتر پاپکان)و فرزندش شاپور و دیگران در پادشاهی ساسانی کار او را جدی تر دنبال کردند. به گواهی دینکرت:  «پادشاه بزرگ اردشیر بابکان(224-241یا 242) هیربد هیربدان، تنسر را به دربار خود خوانده به وی به فرمود مابقی اوستا را که تا آن روز گردآوری نشده بود مدون سازند. پس از وی پسرش شاپور یکم ساسانی(242-272) فرمان داد تا بخش های همپیوند با پزشکی و نجوم و گیتاشناسی و فلسفه را که نزد هندوان و یونانیان پراکنده بود,به دست آورده به اوستا بیافزایند و نسخه ای از آن را در گنج شپیکان گذارند، سرانجام شاپور دوم پسر هرمز(310-379)برای از میان برداشتن گفتگوهای دینی که در بین دسته های گوناگون برخاسته بود آذربد پسر مهراسپند را بر آن داشت که به اوستا مرور نموده و انگیزه‏ای بر درستی آن به دست دهد.»

 در الفهرست اسحاق الندیم می خوانیم: «اردشیر همین که زمام امور را به دست گرفت, مردمانی را به هند و چین و روم فرستاد تا از همگی کتابهایی که نزدشان بود, نسخه برداری نمایند و به جستجوی شمار کمی هم که در عراق بود, برآمده و همه ی آنها را گردآوری کرده و از آن پراکندگی درآورده و اختلافاتشان را زودود. و پسرش شاپور نیز پس از او همین رویه را دنبال نمود تا آنکه همگی آن کتاب ها به پارسی درآمد و پس از او کسری (خسرو) انوشیروان نیز برای علاقه و مهری که به دانش دانش به گردآوری آن کتابها پرداخته و به انها عمل می کرد»(۲)

 ابن ندیم که خود زمانی به کار کتابفروشی می پراخته به پیدایش چند زیر زمین پنهان و پر از کتاب در جاهای گوناگون ایران در سده های نخستین هجری اشاره می کند(۱۱)


 دوران ساسانی به رغم جنگ های پایان ناپذیر و فرسایشی از شرق و شمال با ترکان بیابان نشین و از غرب با دولت توانمند روم، به گونه ای دوران باروری و پیشرفت دوچندان دانش, هنر, فلسفه و اقتصاد در ایران بود. در این دوران بود که مهاجران و بندی(اسیر)های رومی و مسیحی یا خودخواسته یا از سرناچاری به درون مرزهای ایران آمده و داد و ستدهای فرهنگی و دانشیک انجام شد. آموزشگاه ها, نَسَکخانه(کتابخانه)ها, رصد خانه, بیمارستان ها ساخته و نسک های رشته های گوناگون دانشی و فرهنگی به زبان های پهلوی و سریانی –زبانهای رایج آن زمان- برگردانده شد.

  پُرآوازه ترین مرکز دانشیک و علمی و فرهنگی ساسانی که داده های فراوانی درباره ی آن در دست است, در شهر «گندی شاپور / جندی شاپور» برپا شده بود. این شهر به مناسبت ساخته شدنش به دست شاپور یکم ساسانی، گندی شاپور نامیده شد. داده شدن آزادی به بندی های رومی  ِ باشنده ی ِ(ساکن) این شهر در زمینه های شیوه ی معیشت, زبان, دین و ایین و آداب، بستر درخوری را برای رواج و رشد دانش ها و اندیشه ها در این شهر پدید آورد.(۳) شاپور دوم همین شهر را به عنوان پایتخت خود برگزید و مانی نیز در این شهر کشته شد و پوست کاه اندودش مدت زیادی از دوازه ی شهر آویزان ماند و نام او تا سده های نخستین اسلامی بر همان دروازه ماند.



فردوسی به کشته شدن و آویخته شدن مانی به گاس(احتمال) فراوان در کنار گندی شاپور اشاره دارد:


زمانی برآشوفت پس شهریار   **   برو تنگ شد گردش روزگار
که آشوب گیتی سراسر بدوست   **   بباید کشیدن سراپای پوست
همان چرمش آگنده باید به کاه   **   بدان تا نجوید کس این پایگاه
بیاویختن از در شارسان   **   وگر پیش دیوار بیمارسان
بگردند چون ان که فرمود شاه   **   برآویختندش بدان جایگاه(۴)


  می توان انگاشت که پیکر مانی پس از کشته شدن در دانشگاه پزشکی گندی شاپور کالبدشکافی و سر یا پوست مومیایی شده ی او را پُر از کاه و برای عبرت بر دروازه ی شهر آویخته اند(۵)




 در این مرکز دانشیک جهانی، دانشمندان و دانشجویانی از ایران, هند, یونان و روم گردآمده بودند و به پژوهش و آموزش و نویسندگی و ترجمه می پرداختند. در این مرکز, دانشکده های به هم پیوسته در رشته هایی چون ریاضیات, پزشکی, نجوم فعالیت داشتند. برای نمونه در زمان شاپور دوم ساسانی(ذوالاکتاف) تیادورس پزشک نصرانی و یونانی تبار برای درمان شاهنشاه به دربار(در گندی شاپور) فراخوانده شد و شاپور او را در شهر گندی شاپور جای داد. وی در آن شهر آوازه ای به دست آورد و راه های درمانی او شهره گشت و نسکی وابسته به او را به نام او «کناش تیادورس» بعدها به زبان عربی درآوردند(۶)

 این دانشگاه با اینکه پس از یورش تازیان به ایران دوران شکوفایی خود را پشت سر گذاشته بود همچنان مایه ی شگفتی تازیان شد(۷)و در اوج شکوفایی خود بیش از 5 هزار دانشجو داشت.(۸) پس از سرنگونی ِ فرمانروایی ِ توانمند ِ ساسانی نوشته ها و کتابها از زبان پهلوی به زبان عربی برگردانده و پایه گذار دانش ایرانی پس از اسلام شد. 

 

 

بن مایه ها:

۱- ایران باستان, ص 21                                                         ۲-الفهرست ابن ندیم، (ص438)

۳- انتقال علوم یونانی به عالم اسلام, ص 23                             ۴- شاهنامه ژول مول ص 238

۵- گندی شاپور و دانشگاه ساسانی, ص 277                           ۶- تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی, ص 22

۷- عصر زرین فرهنگ ایران, ص 38                                           ۸- نامواره ی دکتر محمود افشار, ج1, ص 279

۹- الفهرست ابن ندیم، ص23                                                  ۱۰- همان 24

۱۱- همان ص439

*هر گونه برداشت از نوشته های این تارنگار، تنها با ذکر نام  نویسنده و نشانی تارنگار مجاز می باشد.(کورش محسنی)

 

 +چامه ی «خاک وطن» از میرزاده ی عشقی

خاکَم به سَر ، زغصه به سَر،    خاک   اگر  کنم   **  خاک وطن که رفت ، چه خاکی به سَر کنم؟
افسوس کُلاه نیست وطن تا کز سَرَم  **  برداشتند،  فکر  کُلاهی  دگر کنم
مرد  آن بود  که این کُلَهَش بر سراست  و من  **  نامَردم  ا َرکه  بی  کُله، آنی  به  سَر کنم
من آن نیم که یکسره  تدبیر مملکت  **  تسلیم هرزه گرد قضا و قَدَر کنم
زیر و  زبَر  اگر  نکنی  خاک ِ   خصم  را  ** ای چرخ, زیر و روی تو، زیر و زبَرکنم
جائیست  آرزویم  اگر من  به  آن ر ِسَم **  از روی نعش لشکر دشمن گذرکنم
بَد هر چه می کنی بکن  ای  دشمن  قوی ! ** من  نیز  اگر  قوی شدم,  از  تو   بَتَرکنم
من آن نیَم که  به مرگ ِ  طبیعی  شوم  هلاک ** وین کاسه ی خون به بستر راحت هدر کنم
عشقت نه سَرسَریست که از سر به دَر  شود  **  مهرت نه عارضیست که  جای   دگر   کنم
 عشق  تو  در   وجودم  و  مهر تو  در دلم  **  با شیر اندرن شد و با جان به در کنم

 دانلود آهنگ «خاک وطن» از کورش یغمایی با بهره گیری از همین چامه


 
مغان چه کسانی بودند
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی: مغ چیست؟ ،مغان ،موبد ،داریوش بزرگ

 مغان چه کسانی بودند؟

 گردانندگان دستگاه دینی ایران باستان

کورش محسنی


 «مغان» یکی از طوائف هفت گانه ی تیره ی آریایی ِ ماد هستند و شماری بر این باورند که «مغ/مگ» با «مد/ماد» می تواند هم ریشه باشد. این تیره ی آریایی از دیرباز و پیش از پیدایش زرتشت جایگاه دینداری و فرازمینی داشتند. پس از پیدایش زرتشت نیز  از سر ناچاری, یا خودخواسته به این آیین گرویدند و توانستند در دستگاه شاهنشاهی هخامنشی نیز رخنه کرده و به گونه ای «مغ» را با «موبد» زرتشتی برابر گردانیدند. ایشان به ویژه از زمان مادها توانستند سررشته ی همگی کارهای دینی را در دست گرفته و با گذشت زمان رخنه ی سیاسی و داراکی(مالی) فراوانی پیدا کنند. آنها برگزاری سراسر آیینهای دینی آریاییان پیش از دین زرتشت، چون پرستش مهر و ناهید / آناهیتا را به دست گرفته و شدیدا در راه دادن ِ دیگران به جمع قبیله ای خود محافظه کار بودند(۱) به سخن دیگر، مردمان این قبیله، خود را از یک ریشه دانسته و مردم نیز به ایشان چون یک طبقه ی ویژه نگریسته و احترام می گذاشتند.(۲)

 

  ولی با بررسی بخش کهن اوستا و سروده های شخص زرتشت, درمیابیم که هیچ گاه در گاثاها نامی از مغان به عنوان یک بخش روحانی نیامده است. تنها یک بار آن هم  در بخش تازه ی اوستا –یسنا 65- به نام مغ برمی خوریم. به سخن دیگر از این پُرسمان می توان دریافت که مغان در آینده و در آیین مزدیسنا رخنه ای نداشته اند. در زمان هخامنشیان نیز گرچه توانسته بودند جایگاهی برای خود دست و پا کنند ولی چیرگی آنها فراگیر نبود. هرودت روحانیان پارسیان را مغ می نامد و همچنین از مغ کُشی و جشنی که هر ساله در پی آن برگزار می شد یاد می کند:

 «پس از کشته شدن گئوماتای مغ به دست داریوش بزرگ و همدستانش, پارسیان خنجر به دست هر مغی را که می دیدند می کشتند و اگر به شُوند غروب آفتاب کشار پایان نمیافت, دودمان مغها از میان برداشته می شد. سالروز این رویداد در گاهشماری پارسیان با رنگ سرخ نگاشته شده است و ایشان هر ساله جشنی به این مناسبت برپا می دارند, به نام مُغ کُشان و در آن روز هیچ مغی توانایی بیرون آمدن از خانه را ندارد»(۳) همچنین تاریخ نگاران یونانی در جاهایی ایشان را جادوگران نیز بازشناسانده اند.

 به هر روی شاید در زمان داریوش بزرگ به این دسته به دیده ی شک و بدبینی نگریسته می شد, ولی در زمان پسر و جانشین او خشایارشا, ایشان دوباره جایگاه خود را بازیافتند.(۴) آگاثیاس یونانی که در سده ی ششم میلادی –در زمان ساسانیان- می زیسته, جایگاه مغان را چنین بازگو می کند:

 «همگی مردمان مغان را ورجاوند شمرده و احترام می کردند. کارهای همگانی مردم بر پایه ی پندها  پیش بینی های مغان بود و به ویژه در دادخواهی مردم دقت می کردند و فتوی می دادند و گویا مردمان هیچ چیز را درست نمی دانستند مگر به هایش(تایید) مغی رسیده باشد»(۵)

 در واقع می توان گفت که مغان در آغاز کاهنان دین کهن ایرانیان بودند ولی به شُوند رخنه در دین زرتشت و پشتیبانی آن از سوی هخامنیشان دوباره خود را به آن وابسته نشان داده و به ظاهر آن را رواج دادند, در حالی که در واقع دین پیشین و کهن خود را پراکنده ساختند. به همین انگیزه است که در اوستای متاخر این همه هنایش(تاثیر) از آیین های آریایی پیش از پیدایش زرتشت می بینیم.(۶)

 باید دانست که ماد, به ویژه بخش آتروپاتکان / آذربایجان همچنان در زمان ساسانیان خاستگاه آیین های کهن آریایی بوده و در زمان شاپور دوم ساسانی سرزمین مغان نامیده می شد.(۷)

 بن مایه ها:

۱- پارتیان, ص 88                                                  ۲- ایران در زمان ساسانیان, 136

 ۳- تواریخ, ص 217                                                 ۴- دین های ایران باستان, ص 375

۵- بازگویی از: ایران در زمان ساسانیان, ص 137         ۶- زرتشت, مزدیسنا و حکومت, ص 329

۷- ایران در زمان ساسانیان, 138

 

*هر گونه برداشت از نوشته های این تارنگار، تنها با ذکر نام  نویسنده و نشانی تارنگار مجاز می باشد.(کورش محسنی)

 

 +چامه ی «ای شیراز» از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

دیدمت  دورنمای  در و  بام  ای  شیراز   **  سرم آمد به بر سینه، سلام ای شیراز
وامداریم سر افکنده ز  خجلت  در  پیش    **   که پس انداخته‌ایم اینهمه وام ای شیراز
توسن بخت نه  رام  است  خدا  می‌داند  **  ورنه دانی که مرا چیست مرام ای شیراز
نکهت باغ گل و نزهت  نارنجستان  **  از نسیمم بنوازند مشام ای شیراز
نرگسم سوی چمن خواند و سروم سوی باغ  **  من مردد  که  دهم  دل  به  کدام  ای  شیراز
به قیام  از  بر  هر  گنبد  سبزی  سروی   **  چون عروسان خرامان به خیام ای شیراز
تویی آن کشور افسانه که خشت و گل تست  **  با من از  عهد  کهن  پیک  و  پیام  ای  شیراز
سرورانت  مگر  از  سرو  روانت زادند  **  که در آفاق بلندند و به نام ای شیراز
قرن‌ها می‌رود و  ذکر  جمیل  سعدی  **  همچنان مانده در افواه انام ای شیراز
خواجه بفشرد سخن راوفکندش همه پوست ** تا به لب راند همه جان کلام  ای   شیراز
زان می لعل که خمخانه به حافظ دادی **  جرعه‌ای نیز مرا ریز به  جام  ای  شیراز
زان خرابات که بر مسند آن خواجه مقیم  **  گوشه‌ای نیز مرا بخش مقام  ای  شیراز
ترک  جوشی زده‌ام نیم ‌پز و نا مطبوع  **  تب عشقی که بتابیم تمام ای شیراز
شهسوار سخنم لیک نه با آن شمشیر  **  که به روی تو بر آید  ز  نیام  ای  شیراز
شاید از گرد و غبار سفرم نشناسی    **  شهریارم به در خواجه غلام ای شیراز