تاریخ ایران و هم‌بستگی تیره‌های ایرانی

مقالات کوتاه پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران و جهان

استوره شناسی ایرانیان (7) فریدون و کاوه‌ی آهن‌گر
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧   کلمات کلیدی: فریدون ،کاوه کیست؟ ،کاوه آهنگر ،قیام کاوه ضحاک

استوره شناسی ایرانیان (7)
فریدون و کاوه‌ی آهن‌گر
کورش محسنی

   کاوه‌ی آهن‌گر استوره‌ی ایرانی است که در شاه‌نامه فردوسی شورشی مردمی را بر ضد ضحاک ماردوش ستم‌گر پی‌ریزی می‌کند. نشان او درفش کاوانی است که در واقع پیش‌بند آهن‌گری چرمی وی است که بر سر نیزه می‌آویزد. کاوه از خاندان‌های نام‌آور پهلوانی استوره‌ای ایران است. کارن (قارن) و کباد (قباد) فرزندان وی هستند. ضحاک ماردوش برپایه‌ی گفته‌ی ابلیس روزانه مغز دو جوان ایرانی را به دو مار روییده از کتف‌اش می‌داد. کاوه آهن‌گر مردی بود از یک روستا در اصفهان که دو پسر جوان داشت. کارگزار ضحاک این دو جوان را برای کشته شدن و بیرون آورده شدن مغزشان به نزد ضحاک برده بود.

  هم‌زمان فریدون پسر فرانَک و آبتین از نوادگان جمشید به رقم کوشش ضحاک برای کشتن‌اش روز به روز بزرگ‌تر می‌شد. البته آبتین پدر فریدون را کارگزاران ضحاک کشته بودند. مادر فریدون یعنی فرانک فریدون را به چوپانی سپرده بود تا از خطر به دور باشد. چوپان از شیر گاو رنگارنگ‌اش که برمایه نام داشت فریدون را سیر می‌کرد تا این‌که گاو برمایه نیز به دست کارگزاران ضحاک کشته شد.

  ضحاک روزی مردمان را به‌زور گردآورد و از آن‌ها خواست تا کارهای او را تایید کنند و گواهی بر دادگری او بدهند. همه از ترس چنین کردند، ولی کاوه از این میان برخاست و گفت فرزندان مرا چرا خواهی کشت؟

یکی بی زبان مرد آهن‌گرم/*/ ز شاه آتش آید همی بر سرم
که مارانت را مغز فرزند من/*/همی داد باید ز هر انجمن

  ضحاک که چاره‌ای نداشت دستور داد فرزند او را به وی بازگردانند. ولی کاوه به دادگری و نیک‌خواهی ضحاک گواهی نداد و از انجمن بیرون شد:

سپَهبُد به گفتار او بنگرید/*/شگفت آمدش کان سخن‌ها شنید
بدو باز دادند فرزند او/*/به خوبی بجستند پیوند او

  زمانی که کاوه از درگاه شاه بیرون آمد مردم کوی و برزن، گرد او آمدند و کاوه خروش دادخواهی مردم سر داد:

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه/*/بر او انجمن گشت بازارگاه
همی برخروشید و فریاد خواند/*/جهان را سراسر سوی داد خواند

  چرم آهن‌گری خود را بر سر نیزه کرد و آن را نشان دادخواهی مردم بر ضد حاکم ستم‌گر کرد و از کسانی که دل از ستم‌کار ضحاک برکنده‌اند خواند گرد وی بیایند:

ازآن چرم آهن‌گران پشت پای/*/بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد/*/همان‌گه ز بازار برخاست گرد
کسی کو هوای فریدون کند/*/دل از بند ضحاک بیرون کند

  از آن پس به سوی فریدون فرخ رفتند و فریدون چون جمعیت مردم و چرم را بر سر نیزه دید، با دیبا و پارچه‌ی رومی، آن را بیاراست و گوهرهای سرخ و زرد و بنفش بر آن آویخت و آن را درفش کاویانی نام نهاد:

بیاراست آن را به دیبای روم/*/ز گوهر برو پیکر از زر بوم
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش/*همی خواندش کاویانی درفش

  فریدون سپس از آهن‌گران خواست که به یاد گاو رنگارنگی که در کودکی به او شیر داده بود و به دست کارگزاران ضحاک کشته شده بود، گرزی گاوسَر و گران بسازند، آن‌چنان که او بر روی خاک آن را کشیده بود:

بیارید داننده آهن‌گران/*/یکی گرز فرمود باید گران
نگاری نگارید برخاک پیش/*/همیدون بسان سر گاومیش

  فردای آن روز فریدون به همراه سپاه بزرگ به سوی اروندرود گام برداشت تا کین پدر جمشید و ایرانیان را از ضحاک تازی بستاند:

فریدون به خورشید بر برد دست/*/کمر تنگ بستنش به کین پدر
به اروندرود اندر آورد روی/*/چنان چون بود مرد دهیم جوی

  فریدون و سپاهیان‌اش از اروندرود گذشتند و به جایی رسیدند به نام "کنگ دژهودجش" که کاخی بلند درون آن شهر بود و فریدون دانست که آن جا کاخ ضحاک است. پس دست بر گرز گرانِ گاوسر برد و به تندی به سمت ایوان کاخ رفت و همه‌ی نگهبانان از آن‌جا گریختند:

بگفت و به گرز گران دست برد/*/عنان باره‌ی تیزتک را سپرد
کس از روزبانان به در بر نماند/*/فریدون جهان آفرین را بخواند

  سپس فریدون به کاخ اندر شد و طلسم ضحاک را از میان برد و سر نره دیوان و جادوان که درون کاخ بودند را با گرز گران  پَست کرد. از شبستان کاخ زنان دربند و سیاه موی و خورشید چهر را آزاد کردند و آن‌ها را شستند و از تیرگی‌ها پاک کردند:

وزان جادوان کاندر ایوان بدند/*/همه نامور نره دیوان بدند
سرانشان به گرز گران کرد پست/*/نشست از بر گاه جادو پرست

  در این میان دختران جمشید گریان خود را به فریدون رساندند و بر او آفرین خواندند که کسی جرات چنین کاری نداشت و تو چنین کردی. فریدون گفت من پسر آبتین هستم که به دست ضحاک کشته شد و گاو برمایه که در کودکی از شیر او می‌خوردم نیز به دست وی کشته شد. اکنون به من بگویید ضحاک کجاست؟ ارنواز و دیگر دختر جمشید گفتند که او به سوی هندوستان گریخته است:

بگفتند کو سوی هندوستان/*/بشد تا کند بند جادوستان
ببُرَد سر بی‌گناهان هزار/*/هراسان شدست از بد روزگار

  سپاه گرانی از مردمان گرد فریدون آمده بودند و ضحاک شهر به شهر می‌گریخت و فریدون و مردمان در پی او بودند. تا آن‌که ضحاک به درون کوه گرفتار شد و فریدون خواست سر او را ببرد که هم‌زمان سروشِ پیام رسان از سوی خدا، از فریدون خواست که به جای کشتن ضحاک او را بندی (اسیر) کرده و  دور از چشم همه، در یک جای پنهان در کوه دماوند برای همیشه زندانی کند :

همی راند او را به کوه اندرون/*/همی خواست کارد سرش را نگون
بیامد هم‌آن‌گه خجسته سروش/*/به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه/*/ببر هم‌چنان تازیان بی‌گروه

فریدون نیز چنین کرد و برای همیشه او را غاری پنهان در کوه دماوند به زندان افکند تا مردم از حاکم ستم‌گر رهایی یابند:

به کوه اندرون تَنگ جای‌اش گزید/*/نگه کرد غاری بُن‌اش ناپدید
ببستش برآن گونه آویخته/*/وزو خون دل بر زمین ریخته
ازو نام ضحاک چون خاک شد/*/جهان از بد او همه پاک شد

*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (کورش محسنی)

+ استوره شناسی ایرانیان (1):کیومرث نخستین نمونه انسان
+ استوره شناسی ایرانیان (2): سیامک / مشی و مشیانه
+ استوره شناسی ایرانیان (3): هوشنگ/کشتن پسر اهریمن/کشف آتش
+ استوره‌شناسی ایرانیان (4): تهمورس / طهمورث دیوبند
+ استوره شناسی ایرانیان (5): جمشید شاه پیشدادی
+  استوره شناسی ایرانیان(6): ضحاک ماردوش


 
پیشینه نام آریا و ایرانشهر
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤   کلمات کلیدی: ایرانشهر ،پارسی میانه ،فارسی میانه ،آریا زبان پهلوی

 پیشینه نام آریا و ایرانشهر
ایرانشهر در زبان پهلوی و پارسی‌میانه
کورش محسنی

  به واورنه‌ی دروغ‌پردازی‌های قوم‌گرایان پان‌ترکسیت و پان‌عرب، واژه‌ و اصطلاح ایران و آریا دارای پیشینه‌ی چند هزار ساله است. از شکل‌های دیگر واژه‌ی آریا و ایران (به معنی سرزمین ایرها = آریایی ها) در زبان های میان‌رودانی، سانسکریت، اوستایی و پارسی باستان که بگذریم (در این زمینه بیش‌تر بخوانید)، اردشیر بابکان سردودمان ساسانیان در کتیبه‌ها و سنگ‌نبشته‌های خود سرراست خود را شاهنشاه آریاییان یاد می‌کند:

«مزدا پرست، خدایگان، اردشیر، شاه شاهان آریاییان، که تبار از ایزدان [دارد]»

همچنین وی در سکه‌های خویش، خود را به پارسی میانه Ardashir shahan shah eran می خواند. به معنی :

«اردشیر، شاه شاهان آریایی»

  در سنگ‌نبشه‌ی شاپور یکم ساسانی بر کعبه‌ی زرتشت ضمن بهره گیری از همان لقب برای پدرش، به خود عنوان shahan shah eran ud aneran به معنی:

«شاه شاهان آریایی‌ها و انیران (غیر آریایی‌ها)»

  از همه مهم‌تر برای نخستین بار در سنگ‌نبشته‌ی سه زبانه‌ی شاپور یکم در کعبه‌ی زرتشت با واژه‌ی "ایرانشهر" (شهر=کشور) به معنی کشور ایران یا آریایی ها برمی‌خوریم.

منبع: پان‌ترکسیم، ایران و آذربایجان، نوشته‌ی محمدرضا محسنی، سال انتشار 1389 نشر سمرقند، ص79

*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (کورش محسنی)


 
پی‌یر کورنی شاعر فرانسوی و سورنا سردار اشکانی
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠   کلمات کلیدی: پییر کورنی ،پیرکورنی فرانسه ،سورنا اشکانی ،تئاتر فرانسه

پیر کورنی شاعر فرانسوی
سورنا سردار اشکانی و پیر کورنی
کورش محسنی

پی‌یر کورنی (1784-1606) پدر تئاتر فرانسه و یکی از شاعران بزرگ این کشور است. از کورنی 23 نمایش‌نامه‌ی منظورم برجای مانده است که نزدیک به 20 تا از آن‌ها غم‌نامه (تراژدی) است. واپسین غم‌نامه‌ی کورنی که در سال 1674 نوشته شده، «سورنا» سردار اشکانی است که شرح شکست تاریخی روم در برابر ایرانیان است. داستان شکست «کراسوس» سردار بزرگ روم به دست سورنا، سردار ارد، پادشاه ایرانی اشکانی در این غم‌نامه بیان می‌گردد. بخشی از این اثر:

«اوریدیس:
کراسوس، فرمانده‌ی نیروهای رومی، زمانی که همت بدان گماشت که پارت‌ها را در دشت‌های خودشان به زیر فرمان آورد -چنان‌که می‌دانی- از پدر من یاری خواست. روزی چند نگذشت که ارد (شاه اشکانی) نیز همین کار را کرد و سفیری که وی فرستاد همین قهرمانی بود که توانسته بود، انتقام او را بستاند و تاج و تخت‌اش را به وی بازگرداند»

«اورمن:
بلی سورنا را دیدم که از سوی پادشاه خود با شما سخن می‌گفت و کاسیوس را نیز دیدم که همین ماموریت را به نام روم انجام می‌داد. که این هر دو کشور نیرومند مغرور دست یاری‌خواهی دراز کرده بودند. اما در دربار شما نیمی هوادار این و نیم دیگر هواخواه آن بودند و این کار هر دو سفیر را واداشت که بر مدت اقامت خود بیفزایند»

*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (کورش محسنی)


 
استوره شناسی ایرانیان(6): ضحاک ماردوش
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: ضحاک ماردوش ،ضحاک شاهنامه ،ضحاک که بود ،ضحاک فریدون

استوره شناسی ایرانیان (6)
ضحاک ماردوش
کورش محسنی

  ضحاک یا اَژی‌دهاک اوستایی، اَدَهَک ارمنی، پسر مرداس فرمان‌روای دشت نیزه‌وران (اعراب حدود بابل) است که به دست ابلیس فریفته می‌شود و پدر خویش را درون چاهی که ابلیس کَنده بود می اندازد و می‌کشد و بر تخت او می‌نشیند:

چنان بُد که ابلیس روزی پگاه/*/بیامد به سان یکی نیک‌خواه
دل مهتر از راه نیکی ببُرد/*/جوان گوش گفتار او را سپُرد

  هم‌زمان در ایران، مردم از خودپسندی و غرور بی‌جای جمشیدشاه به تنگ آمده بودند، پس به سراغ ضحاک رفتند و او را به پادشاهی خویش برگزیدند. ضحاک به ایران اندر شد و جمشید از تخت شاهی ایران گریخت و پس از 100 سال او را کنار دریای چین یافتند و ضحاک وی را با اره به دو نیم کرد. دختران جوان جمشید ارنواز و شهرنازنیز به دست ضحاک افتادند:

دو پاکیزه از خانه‌ی جمشید/*/برون آوریدند لرزان چو بید
ز پوشیده رویان یکی شهرناز/*/دگر پاک دامن به نام ارنواز

  ابلیس بار دیگر در چهره‌ی خوالیگر (آشپز) به سراغ ضحاک می‌آید و خورش‌ها و خوراک‌های بس خوش‌مزه برای او می‌پزد. و در برابر این خدمات از ضحاک می‌خواهد که بر دوش او بوسه بزند. ابلیس پس از بوسه زدن ابلیس بر دوش ضحاک بی‌درنگ ناپدید می‌شود و هم‌زمان دو مار سیاه از دو کتف ضحاک برون آمد:

ببوسید و شد بر زمین ناپدید/*/کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کفتش برست/*/غمی گشت از هر سویی چاره جست

   نخست مارها را با شمشیر ببریدند ولی بار دیگر از همان جا مارها بیرون می‌آمدند. این بار ابلیس به سان یک پزشک پیش ضحاک می‌آید و چاره را در این می‌داند که باید روزانه مغز دو جوان را به این دو مار بدهند:

به جز مغز مردم نده‌شان خورش/*/مگر خود بمیرند ازین پرورش

  روزگاری دراز جوانان ایران را می‌کشتند و مغزشان را به مارهای بر دوش ضحاک می‌دادند. تا این‌که دو آشپز به نام‌های ارمایل و گرمایل که مامور این کار بودند چاره‌ای ساختند و هر روز یکی از جونان را فراری می‌دادند و به جای مغز او از مغز سر گوسپند بهره می‌بردند. هر ماه سی تَن از این جوانان به کوه و دشت پناه برده می‌بردند و قوم ایرانی "کُرد" نژاد از این جوانان رهایی یافته‌ی ایرانی دارند:

چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست/*/برآن سان که نشناختندی که کیست
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد/*/کز آباد نآید به دل برش یاد

  شبی ضحاک ستم‌گر در خواب می‌بیند که سه مرد جنگی به سوی او می‌آیند.از میان آن سه تَن مرد جوان‌تر و کهتر که پهلوانی دلیر بود بر وی می‌تازد و با گرز گران خود بر سر او می‌کوبد. سپس دست او را با بند چرمی می‌بندد و کشان کشان به سوی کوه دماوند می‌برد. ضحاک از این خواب به خود می‌پیچد و فریاد زنان از خواب بیدار می‌شود. از خردمندان و موبدان تعیبر این خواب را  درخواست می‌کند و تناه یک تَن از میان آن‌ها جرات می‌کند و می‌گوید که برپایه‌ی این خواب روزگار تو به پایان می‌رسد و فریدون نامی به جای تو بر تخت شاهی می‌نشیند. جستجوی ضحاک برای یافتن و کشتن فریدون سودی ندارد:

برآمد بر این روزگار دراز/*/کشید اژدهافش بتنگی فراز
خجسته فریدون زمادر بزاد/*/جهان را یکی دیگر آمد نهاد

  ضحاک ماردوش هزار سال بر ایرانیان ستم روا داشت و ایرانیان این هزار سال را برای همیشه تبدیل به استوره‌ی ستم و ستم‌کاری کردند. در پایان ضحاک از کاوه‌ی آهن‌گر، مردم و فریدون شکست می‌خورد و به دست فریدون فرخ، در البرز کوه (دماوند) به بند کشیده می‌شود.

*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (کورش محسنی)

+ استوره شناسی ایرانیان (1):کیومرث نخستین نمونه انسان
+ استوره شناسی ایرانیان (2): سیامک / مشی و مشیانه
+ استوره شناسی ایرانیان (3): هوشنگ/کشتن پسر اهریمن/کشف آتش
+ استوره‌شناسی ایرانیان (4): تهمورس / طهمورث دیوبند
+ استوره شناسی ایرانیان (5): جمشید شاه پیشدادی


 
الماس دریای نور
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦   کلمات کلیدی: تاریخ دریای نور ،دریای نور ،الماس دریای نور ،کوه نور

الماس دریای نور
تاریخچه و ویژگی‌ها
مهرداد آتورپاتگانی

دریای نور همتای نام‌آور کوه نور است که هر دوی این جواهرها، از کهن‌ترین جواهرات جهان هستند. رنگ این الماس صورتی است و یکی از بزرگ‌ترین الماس های شناخته شده‌ی جهان است. در استوره‌های ایرانی آمده است که این الماس بر دسته‌ی شمشیر افراسیاب تورانی (آریایی‌های برون مرزی) جای داشت که رستم دستان، پهلوان نام‌آور ایرانی آن را در جنگ با تورانیان به دست آورد.

در پی یورش امیر تیمور به غارت رفت و به دست محمدشاه  هندی رسید. این المان و همتای دیگرش یعنی کوه نور به دست نادرشاه افشار شاه ایران، پس از جنگ با هند به در سال 1739 به ایران بازگشت.

دریای نور، به نوه‌ی نادرشاه یعنی شاه‌رخ میرزا افتاد و سپس به دست امیر علم خان خزیمه و محمد حسن خان قاجار و لطفعلی خان زند و سرانجام آغا محمدخان قاجار افتاد. ناصرالدین شاه بر این باور بود که این گوهر یکی از گوهرهای تارج کورش بزرگ بوده است. در زمان وی یک تاج و نشان شیر و خورشید به این گوهر افزوده شد.

در زمان محمدعلی شاه و هنگام شکست وی از مشروطه خواهان این گوهر را به سفارت روسیه بردند که خوشبختانه به کوشش مشروطه خواهان بازپس گرفته شد و هم اکنون در موزه ی بانک مرکزی در تهران جای دارد.

عکس های بیشتر: http://fartor.persianblog.ir/post/97

*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (مهرداد آتورپاتگانی)


 
شجره نامه کورش بزرگ هخامنشی
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: شجره نامه کورش بزرگ ،پدر کورش کبیر ،مادر کورش بزرگ ،کورش ماد پارس

  کورش بزرگ (دوم) هخامنشی از سوی مادر ماد و از سوی پدر پارسی بود و به گونه‌ای با دارا بودن چنین شجره نامه‌ای و البته بهره گیری از بزرگان قوم ماد در دستگاه اداری و جنگی خود، از سوی همگی اقوام ایرانی، به خوبی پذیرفته شده بود.

در باره‌ی زندگی‌نامه کورش به گونه‌ی فراگیر می‌توانید به این دو نشانی بروید:

بخش یکم از زندگی نامه کورش بزرگ: http://ariapars.persianblog.ir/post/96

بخش دوم از زندگی نامه کورش بزرگ: http://ariapars.persianblog.ir/post/142

*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (مهرداد آتورپاتگانی)