مغان چه کسانی بودند؟

 گردانندگان دستگاه دینی ایران باستان

کورش محسنی


 «مغان» یکی از طوائف هفت گانه ی تیره ی آریایی ِ ماد هستند و شماری بر این باورند که «مغ/مگ» با «مد/ماد» می تواند هم ریشه باشد. این تیره ی آریایی از دیرباز و پیش از پیدایش زرتشت جایگاه دینداری و فرازمینی داشتند. پس از پیدایش زرتشت نیز  از سر ناچاری, یا خودخواسته به این آیین گرویدند و توانستند در دستگاه شاهنشاهی هخامنشی نیز رخنه کرده و به گونه ای «مغ» را با «موبد» زرتشتی برابر گردانیدند. ایشان به ویژه از زمان مادها توانستند سررشته ی همگی کارهای دینی را در دست گرفته و با گذشت زمان رخنه ی سیاسی و داراکی(مالی) فراوانی پیدا کنند. آنها برگزاری سراسر آیینهای دینی آریاییان پیش از دین زرتشت، چون پرستش مهر و ناهید / آناهیتا را به دست گرفته و شدیدا در راه دادن ِ دیگران به جمع قبیله ای خود محافظه کار بودند(۱) به سخن دیگر، مردمان این قبیله، خود را از یک ریشه دانسته و مردم نیز به ایشان چون یک طبقه ی ویژه نگریسته و احترام می گذاشتند.(۲)

 

  ولی با بررسی بخش کهن اوستا و سروده های شخص زرتشت, درمیابیم که هیچ گاه در گاثاها نامی از مغان به عنوان یک بخش روحانی نیامده است. تنها یک بار آن هم  در بخش تازه ی اوستا –یسنا 65- به نام مغ برمی خوریم. به سخن دیگر از این پُرسمان می توان دریافت که مغان در آینده و در آیین مزدیسنا رخنه ای نداشته اند. در زمان هخامنشیان نیز گرچه توانسته بودند جایگاهی برای خود دست و پا کنند ولی چیرگی آنها فراگیر نبود. هرودت روحانیان پارسیان را مغ می نامد و همچنین از مغ کُشی و جشنی که هر ساله در پی آن برگزار می شد یاد می کند:

 «پس از کشته شدن گئوماتای مغ به دست داریوش بزرگ و همدستانش, پارسیان خنجر به دست هر مغی را که می دیدند می کشتند و اگر به شُوند غروب آفتاب کشار پایان نمیافت, دودمان مغها از میان برداشته می شد. سالروز این رویداد در گاهشماری پارسیان با رنگ سرخ نگاشته شده است و ایشان هر ساله جشنی به این مناسبت برپا می دارند, به نام مُغ کُشان و در آن روز هیچ مغی توانایی بیرون آمدن از خانه را ندارد»(۳) همچنین تاریخ نگاران یونانی در جاهایی ایشان را جادوگران نیز بازشناسانده اند.

 به هر روی شاید در زمان داریوش بزرگ به این دسته به دیده ی شک و بدبینی نگریسته می شد, ولی در زمان پسر و جانشین او خشایارشا, ایشان دوباره جایگاه خود را بازیافتند.(۴) آگاثیاس یونانی که در سده ی ششم میلادی –در زمان ساسانیان- می زیسته, جایگاه مغان را چنین بازگو می کند:

 «همگی مردمان مغان را ورجاوند شمرده و احترام می کردند. کارهای همگانی مردم بر پایه ی پندها  پیش بینی های مغان بود و به ویژه در دادخواهی مردم دقت می کردند و فتوی می دادند و گویا مردمان هیچ چیز را درست نمی دانستند مگر به هایش(تایید) مغی رسیده باشد»(۵)

 در واقع می توان گفت که مغان در آغاز کاهنان دین کهن ایرانیان بودند ولی به شُوند رخنه در دین زرتشت و پشتیبانی آن از سوی هخامنیشان دوباره خود را به آن وابسته نشان داده و به ظاهر آن را رواج دادند, در حالی که در واقع دین پیشین و کهن خود را پراکنده ساختند. به همین انگیزه است که در اوستای متاخر این همه هنایش(تاثیر) از آیین های آریایی پیش از پیدایش زرتشت می بینیم.(۶)

 باید دانست که ماد, به ویژه بخش آتروپاتکان / آذربایجان همچنان در زمان ساسانیان خاستگاه آیین های کهن آریایی بوده و در زمان شاپور دوم ساسانی سرزمین مغان نامیده می شد.(۷)

 بن مایه ها:

۱- پارتیان, ص 88                                                  ۲- ایران در زمان ساسانیان, 136

 ۳- تواریخ, ص 217                                                 ۴- دین های ایران باستان, ص 375

۵- بازگویی از: ایران در زمان ساسانیان, ص 137         ۶- زرتشت, مزدیسنا و حکومت, ص 329

۷- ایران در زمان ساسانیان, 138

 

*هر گونه برداشت از نوشته های این تارنگار، تنها با ذکر نام  نویسنده و نشانی تارنگار مجاز می باشد.(کورش محسنی)

 

 +چامه ی «ای شیراز» از محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

دیدمت  دورنمای  در و  بام  ای  شیراز   **  سرم آمد به بر سینه، سلام ای شیراز
وامداریم سر افکنده ز  خجلت  در  پیش    **   که پس انداخته‌ایم اینهمه وام ای شیراز
توسن بخت نه  رام  است  خدا  می‌داند  **  ورنه دانی که مرا چیست مرام ای شیراز
نکهت باغ گل و نزهت  نارنجستان  **  از نسیمم بنوازند مشام ای شیراز
نرگسم سوی چمن خواند و سروم سوی باغ  **  من مردد  که  دهم  دل  به  کدام  ای  شیراز
به قیام  از  بر  هر  گنبد  سبزی  سروی   **  چون عروسان خرامان به خیام ای شیراز
تویی آن کشور افسانه که خشت و گل تست  **  با من از  عهد  کهن  پیک  و  پیام  ای  شیراز
سرورانت  مگر  از  سرو  روانت زادند  **  که در آفاق بلندند و به نام ای شیراز
قرن‌ها می‌رود و  ذکر  جمیل  سعدی  **  همچنان مانده در افواه انام ای شیراز
خواجه بفشرد سخن راوفکندش همه پوست ** تا به لب راند همه جان کلام  ای   شیراز
زان می لعل که خمخانه به حافظ دادی **  جرعه‌ای نیز مرا ریز به  جام  ای  شیراز
زان خرابات که بر مسند آن خواجه مقیم  **  گوشه‌ای نیز مرا بخش مقام  ای  شیراز
ترک  جوشی زده‌ام نیم ‌پز و نا مطبوع  **  تب عشقی که بتابیم تمام ای شیراز
شهسوار سخنم لیک نه با آن شمشیر  **  که به روی تو بر آید  ز  نیام  ای  شیراز
شاید از گرد و غبار سفرم نشناسی    **  شهریارم به در خواجه غلام ای شیراز