مولانا رومی، شاعر ایرانی پارسی‌گو
زندگی‌نامه، آشنایی با شمس تبریزی (1)
کورش محسنی

  مولوی لقب و آوازه‌ای است که  به"جلال‌الدین محمد" عارف، شاعر، دانشمند پارسی‌گوی ایرانی و دارنده‌ی مثنوی معنوی می‌دهند. بیش‌تر آثار وی به زبان مادری مولانا، یعنی پارسی است و داستان‌ها و رخ‌دادهای آثار او از فرهنگ ایرانی ریشه می‌گیرد. از دید برخی به ویژه عبدالحسین زرین‌کوب، به احتمال فراوان، در زمان مولوی بلخی، مردم شهر قونیه و مردم بومی آن سامان به زبان پارسی سخن می‌گفته‌اند.

پارسی‌گو گرچه تازی خوش‌تر است      *    عشق را خود صد زبان دیگر است

  نام او محمد و لقب‌اش در زمان زندگی‌اش «جلال‌الدین» و گاهی «خداوندگار بلخی» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در سده‌های سپسین (احتمالا سده‌ی نهم) برای وی به کار رفته و او به نام‌های مولوی، مولانا، مولای روم، مولوی رومی، مولانای بلخی، جلال‌الدین محمد بلخی، مولانا جلال بن محمد و مولوی رومی بلخی آوازه یافت.

  از برخی از چامه‌هایش، تخلص او را "خاک‌سر، خموش و خامش" دانسته‌اند. وی در سال 604ه-ق در «بلخ» زاده شد. آوازه‌اش به رومی، به انگیزه‌ی این است که سال‌ها در شهر "قونیه" بوده است، ولی هم‌واره خود را از مردم خراسان می‌شمرده است.

  پدر وی "بهاالدین ولد" که لقب سلطان العلما داشت، آموزگار و واعظی بود خوش بیان و عرفان‌گرای، در شهر بلخ و از سوی محمد خوارزم‌شاه گرامی داشته می‌شد. ولی پس از رنجشی که از سوی خوارزم‌شاه به وی روا شد، با «جلال‌الدین» که کودکی خردسال بود از بلخ بیرون آمد. چندی در نزدیکی‌های وخش و سمرقند بود و در سفری دیگر عطار به دیدار بهاءولد آمد و مثنوی "اسرارنامه" را بدو پیش‌کش کرد. در این‌جا عطار، جلالدین را که کودکی خردسال بود را دید، گفت: «زود باشد که این پسر تو، آتش در سوختگان عالم اندازد».

  سپس مدتی را در شام و پس از آن در شهرهای آسیای کوچک (صغیر) بودند. مولوی در لارنده، «گوهر خاتون» دختر شرف الدین لالا را به زنی گرفت و چهار سال پس از آن پدر و پسر به خواهش سلطان سلجوقی ِ روم، رخت به قونیه کشیدند و پدر مولوی در سال 628 در آن شهر درگذشت و پسر برجای پدر نشست و به مدت 5 سال (642) که شمس تبریزی به قونیه آمد بر جایگاه ارشاد و آموزگاری به تربیت دانش‌جویان دانش‌های شریعت همت گماشت و یک پیشوای دینی پُرآوازه گشت.

  زندگی مولوی پس از آشنایی با شمس تبریزی دگرگونه گشت. «شمس‌الدین محمدبن علی بن ملک داد» (درگذشته به سال 645) نام‌دار به «شمس تبریزی» از مردم تبریز و شوریده‌ای از شوریدگان جهان بود. وی پس از شانزده ماه هم‌دمی با مولانا، از قونیه بار سفر بست و به دمشق پناه برد و بدین سان مولانا را در آتش هجران بسوخت. مولوی پس از آگاهی یافتن از جایگاه شمس نخست، غزل‌ها، نامه‌ها، پیام‌ها و سپس فرزند خود "سلطان ولد" را به هم‌راه شماری از یاران در جستجوی شمس، به دمشق فرستاد و پوزش و پشیمانی مردم را از رفتار خود با او بیان کرد و شمس این فراخوان را پذیرفت و به قونیه بازگشت.

  ولی این بار هم با نادانی و پی‌ورزی (تعصب) توده‌ی مردم روبرو شد و ناگزیر به سال 645 از قونیه برون و دانسته نشد که به کجا رفت. مولانا پس از جستجو و تکاپوی بسیار و دوبار مسافرت به دمشق، از گمشده‌ی خویش نشانی نیافت، ولی آتش عشق و امید را هم‌چنان  در خود فروزان داشت، از این رو سر به شیدایی برآورد و بیش‌تر غزل‌های آتشین و سوزناک دیوان شمس، دست‌آورد و گزارش همین روزها و دَم‌های شیدایی و دل‌شُدگی است;

عجب آن دلبر زیبا کجا شد؟ * عجب آن سرو خوش بالا کجا شد؟
میان ما چو شمعی نور می داد * کجا شد، ای عجب بی ما کجا شد؟
برو بر ره بپرس از ره‌گذاران * که آن هم‌راه جان افزا کجا شد؟
چو دیوانه همی گردم به صحرا * که آن آهو در این صحرا کجا شد؟
دو چشم من چو جیحون شد ز گریه * که آن گوهر در این دریا کجا شد؟

+ بخش دوم جستار "زندگی‌نامه مولانا و آشنایی با شمس تبریزی"(حقوق جانوران در ادبیات پارسی!)
+ آذربایجان در ادبیان پارسی و ترکی (دده قوقورد و کتیبه ارخون)
+ بی بی سی و ایرانیان غیر آریایی!
+ پورسینا (ابوعلی سینا) دانشمند ایرانی
+ کمدی الهی ایتالیایی و ارداویراف‌نامه ایرانی

منبع: واژه‌نامه‌ی دهخدا (ویرایش رایانه‌ای!)
*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (کورش محسنی)