تاریخ ایران و هم‌بستگی تیره‌های ایرانی

مقالات کوتاه پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران و جهان

توصیف بی مانند فردوسی از شب
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦   کلمات کلیدی: بیژن و منیژه ،فردوسی ،شب تیره فردوسی ،فردوسی خواب

توصیف فردوسی از شب
ماجرای شبی که فردوسی خواب‌اش نمی‌برد!
مهرداد آتورپاتگانی

 روشن‌گری کوتاه: این شعر در پیش‌گفتار داستان «بیژن و منیژه» آمده است. گویا فردوسی در این شب تاریکِ شگفت‌انگیز و دل‌هره‌آور، به خواب نمی‌رفته است و دل‌تنگ بوده. از مهربان یار خود (همسر) می‌خواهد که ساز و می بیاورد و چنگ بنوازد و پس از دلشاد شدن از وی می‌خواهد داستانی از دفتری به زبان پهلوی، بخواند تا فردوسی آن را به شعر درآورد. اکنون توصیف بی‌مانند فردوسی از آن شب تیره:


شبی چون شبه روی شسته به‌قیر(*)نه بهرام پیدا، نه کیوان، نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه(*)بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ (*)میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد (*)سپرده هوا را به‌زنگار و گَرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ(*)یکی فرش گسترده از پر زاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن(*)چو مار سیه باز کرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر(*)تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
هرآنگه که برزد یکی باد سرد(*)چو زنگی برانگیخت زانگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جویبار(*)کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو ماند گردون گردان بجای(*)شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اند آن چادر قیرگون(*)تو گفتی شدستی بخواب اندرون
جهان از دل خویشتن پر هراس(*)جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد(*)زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز(*)دلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای(*)یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ(*)برفت آن بت مهربانم ز باغ
مرا گفت شمعت چباید همی(*)شب تیره خوبت بباید همی
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب(*)یکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنه پیشم و بزم را ساز کن(*)به‌چنگ آر چنگ و می آغاز کن
بیاورد شمع و بیامد بباغ(*)برافروخت رخشنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنج و بهی(*)زدوده یکی جام شاهنشهی
مرا گفت برخیز و دل شاددار(*)روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا که دل را نداری تباه(*)ز اندیشه و داد فریاد خواه
جهان چون گذاری همی بگذرد(*)خردمند مردم چرا غم خورد
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت(*)تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
دلم بر همه کام پیروز کرد(*)که بر من شب تیره نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم ای ماه‌روی(*)یکی داستان امشبم بازگوی
که دل گیرد از مهر او فر و مهر(*)بدو اندرون خیره ماند سپهر
ورا مهربان یار بشنو چه‌گفت(*)ازان پس که با کام گشتیم جفت
بپیمای می تا یکی داستان(*)بگویمت از گفته‌ی باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ(*)همان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بیار ای بت خوب چهر(*)بخوان داستان و بیفزای مهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگار(*)که آرد بمردم ز هرگونه کار
نگر تا نداری دل خویش تنگ(*)بتابی ازو چند جویی درنگ
نداند کسی راه و سامان اوی(*)نه پیدا بود درد و درمان اوی
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی(*)بشعر آری از دفتر پهلوی
همت گویم و هم پذیرم سپاس(*)کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس


*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (مهرداد آتورپاتگانی)