تاریخ ایران و هم‌بستگی تیره‌های ایرانی

مقالات کوتاه پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران و جهان

استوره شناسی ایرانیان(6): ضحاک ماردوش
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: ضحاک ماردوش ،ضحاک شاهنامه ،ضحاک که بود ،ضحاک فریدون

استوره شناسی ایرانیان (6)
ضحاک ماردوش
کورش محسنی

  ضحاک یا اَژی‌دهاک اوستایی، اَدَهَک ارمنی، پسر مرداس فرمان‌روای دشت نیزه‌وران (اعراب حدود بابل) است که به دست ابلیس فریفته می‌شود و پدر خویش را درون چاهی که ابلیس کَنده بود می اندازد و می‌کشد و بر تخت او می‌نشیند:

چنان بُد که ابلیس روزی پگاه/*/بیامد به سان یکی نیک‌خواه
دل مهتر از راه نیکی ببُرد/*/جوان گوش گفتار او را سپُرد

  هم‌زمان در ایران، مردم از خودپسندی و غرور بی‌جای جمشیدشاه به تنگ آمده بودند، پس به سراغ ضحاک رفتند و او را به پادشاهی خویش برگزیدند. ضحاک به ایران اندر شد و جمشید از تخت شاهی ایران گریخت و پس از 100 سال او را کنار دریای چین یافتند و ضحاک وی را با اره به دو نیم کرد. دختران جوان جمشید ارنواز و شهرنازنیز به دست ضحاک افتادند:

دو پاکیزه از خانه‌ی جمشید/*/برون آوریدند لرزان چو بید
ز پوشیده رویان یکی شهرناز/*/دگر پاک دامن به نام ارنواز

  ابلیس بار دیگر در چهره‌ی خوالیگر (آشپز) به سراغ ضحاک می‌آید و خورش‌ها و خوراک‌های بس خوش‌مزه برای او می‌پزد. و در برابر این خدمات از ضحاک می‌خواهد که بر دوش او بوسه بزند. ابلیس پس از بوسه زدن ابلیس بر دوش ضحاک بی‌درنگ ناپدید می‌شود و هم‌زمان دو مار سیاه از دو کتف ضحاک برون آمد:

ببوسید و شد بر زمین ناپدید/*/کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کفتش برست/*/غمی گشت از هر سویی چاره جست

   نخست مارها را با شمشیر ببریدند ولی بار دیگر از همان جا مارها بیرون می‌آمدند. این بار ابلیس به سان یک پزشک پیش ضحاک می‌آید و چاره را در این می‌داند که باید روزانه مغز دو جوان را به این دو مار بدهند:

به جز مغز مردم نده‌شان خورش/*/مگر خود بمیرند ازین پرورش

  روزگاری دراز جوانان ایران را می‌کشتند و مغزشان را به مارهای بر دوش ضحاک می‌دادند. تا این‌که دو آشپز به نام‌های ارمایل و گرمایل که مامور این کار بودند چاره‌ای ساختند و هر روز یکی از جونان را فراری می‌دادند و به جای مغز او از مغز سر گوسپند بهره می‌بردند. هر ماه سی تَن از این جوانان به کوه و دشت پناه برده می‌بردند و قوم ایرانی "کُرد" نژاد از این جوانان رهایی یافته‌ی ایرانی دارند:

چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست/*/برآن سان که نشناختندی که کیست
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد/*/کز آباد نآید به دل برش یاد

  شبی ضحاک ستم‌گر در خواب می‌بیند که سه مرد جنگی به سوی او می‌آیند.از میان آن سه تَن مرد جوان‌تر و کهتر که پهلوانی دلیر بود بر وی می‌تازد و با گرز گران خود بر سر او می‌کوبد. سپس دست او را با بند چرمی می‌بندد و کشان کشان به سوی کوه دماوند می‌برد. ضحاک از این خواب به خود می‌پیچد و فریاد زنان از خواب بیدار می‌شود. از خردمندان و موبدان تعیبر این خواب را  درخواست می‌کند و تناه یک تَن از میان آن‌ها جرات می‌کند و می‌گوید که برپایه‌ی این خواب روزگار تو به پایان می‌رسد و فریدون نامی به جای تو بر تخت شاهی می‌نشیند. جستجوی ضحاک برای یافتن و کشتن فریدون سودی ندارد:

برآمد بر این روزگار دراز/*/کشید اژدهافش بتنگی فراز
خجسته فریدون زمادر بزاد/*/جهان را یکی دیگر آمد نهاد

  ضحاک ماردوش هزار سال بر ایرانیان ستم روا داشت و ایرانیان این هزار سال را برای همیشه تبدیل به استوره‌ی ستم و ستم‌کاری کردند. در پایان ضحاک از کاوه‌ی آهن‌گر، مردم و فریدون شکست می‌خورد و به دست فریدون فرخ، در البرز کوه (دماوند) به بند کشیده می‌شود.

*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (کورش محسنی)

+ استوره شناسی ایرانیان (1):کیومرث نخستین نمونه انسان
+ استوره شناسی ایرانیان (2): سیامک / مشی و مشیانه
+ استوره شناسی ایرانیان (3): هوشنگ/کشتن پسر اهریمن/کشف آتش
+ استوره‌شناسی ایرانیان (4): تهمورس / طهمورث دیوبند
+ استوره شناسی ایرانیان (5): جمشید شاه پیشدادی