هفت‌خوان رستم - بخش دوم
گُذر از بیابان بی‌آب و بسیار گرم
کورش محسنی

  رستم پس از گذر از خوان یکم و کشتن شیر بیشه به‌دست اسپ‌اش رخش، تن رخش را تیمار کرد و زین بر پشت اسپ نهاد و راه را دنبال کرد. در این راه باید از بیابان می‌گذشت که بسیار گرم بود به‌گونه‌ای که زبان رستم و رخش بی‌تاب شدند:

یکی راه پیش آمدش ناگزیر - همی رفت بایست بر خیره خیر
پی اسپ و گویا زبانِ سوار - ز گرما و از تشنگی شد ز کار

  رستم از شدت گرما رو به آسمان کرد از یزدان دادگر خواست که رنج او را پایان دهد:

چنین گفت که‌ای داور دادگر - همه رنج و سختی تو آری به‌سر

   هم‌چنان راه می‌رفت و هردَم از توان او کاسته می‌شد و تَن همانند پیل او از گرما تفته شده بود و زبان‌اش چاک-چاک و سرانجان به زمین افتاد:

تن پیل‌وارش چنان تفته شد-که از تشنگی سُست و آشفته شد
بیفتاد رستم برآن گرم خاک - زبان گشته از تشنگی چاک-چاک

   همان‌گاه یک میش با ران‌های (سرین) بزرگ و نیک از پیش چشم تَهمتَن گذشت! رستم با خود اندیشید این میش با این تَن و پیکر بزرگ و نیک حتما آبشخوری دارد و از جایی آب می‌خورد:

همان‌گه یکی میش نیکو سرین - بپیمود پیش تَهمتَن زمین
از آن رفتن میش اندیشه خاست - به‌دل گفت که‌آبشخور این کجاست؟

  پس افسار رخش و جنگ‌افزارهای خود را به‌دست گرفت و آن میش را دنبال کرد و سرانجام به یک چشمه‌ی آب گوارا رسید:

بَشُد بر پی میش و تیغ‌اش به چنگ-گرفته به‌دست دگر پالهنگ (افسار اسپ)
به‌رَه بر یکی چشمه آمد پدید-چو میش سراور بدانجا رسید

   پس افسار رخش را رها کرد تا در دشت سب بچَرَد و خود نیز تَن به آب زد و تَن را از آلودگی‌ها پاک کرد و سپس به خوارکی خورد و به رخش گوش‌زد کرد که: با هیچ دیو و شیر و جانوری درگیر نشو و اگر دشمنی سوی تو آمد به سوی من بیا و مرا آگاه کن:

همه تَن به شُستن برآن آب پاک-به کردار خورشید، شُد تابناک
اگر دشمن آید، سوی من بپوی-تو با دیو و شیران مشو جنگ‌جوی
بخفت و برآسود و نگشاد لب- چَمان و چَران، رخش تا نیمه شب

+ هفت‌خوان رستم، خوان یکم: نبرد رخش با شیر بیشه

*هر گونه برداشت از داده‌های این تارنگار تنها با ذکر نشانی تارنگار و نام نویسنده مجاز است. (کورش محسنی)