تاریخ ایران و هم‌بستگی تیره‌های ایرانی

مقالات کوتاه پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران و جهان

داستان جالب درگیر شدن رستم و کی‌کاووس‌شاه
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱   کلمات کلیدی: رستم کیکاووس ،رستم ،کیکاووس ،رستم و سهراب

مهرداد آتورپاتگانی:

  رستم شاهنامه فردوسی

آن‌هنگام که فرزند نادیده‌ی رستم، با سپاه توران (آریاییان بیرونی) به ایران تاخته بود و قصد داشت «کی‌‌کاووس» شاه را شکست داده و «رستم» را جای‌گزین او کند و سپس افراسیاب تورانی را شکست داده و توران را ضمیمه‌ی ایران کند، «گژدهم» مرزدار ایران‌زمین نامه‌ای به کی‌کاووس نوشت و درباره‌ی شکست ایرانیان هشدار داد:

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه /*/ برافگند پوینده مردی به راه
که آمد بر ما سپاهی گران /*/ همه رزم‌جویان کندآوران
یکی پهلوانی به پیش اندرون /*/ که سال‌اش ده و دو نباشد فزون.
که این باره را نیست پایاب اوی /*/ درنگی شود شیر زاشتاب اوی

  در دربار کی‌کاووس و بزرگان و پهلوانان و سپاهیان گردهم آمدند و نامه برخواندند و همه به این نتیجه رسیدند که چاره‌ی کار تنها به دست رستم است:

نشستند با شاه ایران به هم /*/ بزرگان لشکر همه بیش و کم
چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو /*/ چو گرگین و بهرام و فرهاد نیو
بر آن برنهادند یک‌سر که گیو /*/ به زابل شود نزد سالار نیو
به رستم رساند از این آگهی /*/ که با بیم شد تخت شاهنشهی

  پس نامه‌ای به رستم دستان نوشتند و «گیو» پهلوان را به‌سوی زابُل‌ستان روان کردند تا نامه را به رستم برساند. رستم پس از خواندن نامه خنده‌ای زد و گفت: «گویا پهلوانی همانند من در جهان پدید آمده! من فرزندی از دختر شاه سمنگان دارم ولی او هنوز کودک است، پس نباید ترسید، چند روزی خواهیم ماند و سپس به سوی میدان جنگ راهی خواهیم شد، همین که درفش مرا ببیند از میدان خواهد گریخت»

به می دست بردند و مستان شدند /*/ ز یاد سپهبد به دستان شدند

  سه روز در زابُل‌ستان مانند و در روز چهارم گیو از رستم خواست با توجه به تُندخویی کی‌کاووس بار سفر ببندند:

به روز چهارم برآراست گیو /*/ چنین گفت با گرد سالار نیو
که کاووس تنُد است و هُشیار نیست /*/ هم این داستان بر دلش خوار نیست
شود شاه ایران به ما خشمگین /*/ ز ناپاک رایی درآید به کین

  پس با شتاب به درگاه شاه رسیدند و در پیش کی‌کاووس احترام کردند. ولی شاه برآشفت و هیچ پاسخ نداد! سپس فریادی به سر گیو زد و گفت: «رستم که باشد که فرمان من را زیر پا نهد؟ هرچه زودتر رستم را ببر و به دار بیاویز!»

یکی بانگ بر زد به گیو از نخست /*/ پس آن‌گاه شرم از دو دیده بشست
که رستم که باشد فرمان من /*/ کند سُست و پیچد ز پیمان من
بگیر و ببر زنده بر دار کن /*/ وزو نیز با من مگردان سخن

  گیو از این شیوه‌ی سخن گفتم درباره‌ی رستم دستان دل‌آزرده شد و فرمان شاه را اجرا نکرد، آن‌گاه همه‌ی انجمن شگفت‌زده و خاموش شدند:

ز گفتار او گیو را دل بِخَست /*/ که بُردی به رستم بران‌گونه دست
برآشفت با گیو و با پیلتن /*/ فرو ماند خیره همه انجمن!

  کی‌کاووس با دیدن این صحنه رو به «توس» پسر نوذر، سِپَه‌دار ایران‌زمبن کرد و فرمان داد که هر دو را بر دار بیاویزد:

بفرمود پس توس را شهریار /*/ که رو، هردو را زنده برکُن به دار

  توس از جا برخواست و به سوی رستم رفته و دست تَهَمتَن (رستم) را گرفته تا رستم را بیرون بَرَد، مگر از خشم شاه کاسته شود. ولی رستم برآشُفت و خطاب به کی‌کاووس گفت: «کارهای تو یک به یک از دیگری بدتر است و شایسته‌ی شاهی نیستی، اگر می‌توانی سهراب و بدخواهان را بر دار کن»

همه کارت از یک‌دگر بدترست /*/ تو را شهریاری نه اندرخورست
تو سهراب را زنده بر دار کن /*/ پرآشوب و بدخواه را خوار کن

  در همین حال، ضربه‌ای بر دست توس زد چنان‌که توس با سر به زمین افتاد و به بیرون رفت و بر اسب خود «رَخش» نشست و چنین فریاد زد و به آزادگی خود اشاره کرد:

به در شد به خشم اندرآمد به رَخش /*/ من‌ام گفت، شیراوژن و تاج‌بخش
چو خشم آورم شاه کاووس کیست /*/ چرا دست یازد به من، توس کیست
زمین بنده و رخش، گاه من‌ است /*/ نگین گرز و مغفر کلاه من‌ست
سر نیزه و تیغ یار من‌اند /*/ دو بازو و دل شهریار من‌اند
چو آزاردم او، نه من بنده‌ام /*/ یکی بنده‌ی آفریننده‌ام